تبليغاتX
نوشـته

نوشـته

 

از تو برام مانده همین چند تا غزل

من زنده ام هنوز بدون تو با غزل

هر صبح راس ساعتِ… پا می‌شوم که تو

با جیک‌جیک باغچه می‌آیی، با غزل

در انتظار آمدن‌ات کوچه می‌شوم

پر می‌کند هوای مرا –کوچه را- غزل

شب می‌رسد و خسته به خود می‌برم پناه

در بسترام به مرگ سپارد مرا، غزل

مثل همیشه گوش نداری به شعر من

بنشینم و برات بگویم چرا غزل؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:56  توسط جواد رها  | 

 

کاش ليلا كمي احساس از آدم مي‌داشت

تا مرا يك شب، در بستر خود كم مي‌داشت

كاش اگر گاه كمي با خودِ خود تنها بود

در سراپاي خوداش خواهش مبهم مي‌داشت

كاش با اين همه افسون‌گري و سنگ‌دلي

يك كمي عاطفه در سنگ‌دل‌اش هم مي‌داشت

كاش يك روز نه يك روز خدا مي‌آمد

از غم‌اش اين دل سودازده بي‌غم مي‌داشت

كاش اين كاش دمي ختم شدي؛ در نفس‌اش

نفسي مژده‌ي روييدن آدم مي‌داشت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 18:46  توسط جواد رها  |